|
زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم ... اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ... زندگي به من آموخت درد و رنج چيست ... ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ... زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ... پس تا هست زندگي بايد کرد ... تا عشق هست ... عاشقي بايد کرد تا دوستي هست ... دوست بايد داشت تا دل هست ... بايد باخت تا اشک هست ... بايد ر يخت تا لب هست ... بوسه بايد زد تا بوسه هست ... بايد زد تا معشوق هست ... عاشق بايد بود تا شب هست ... بيدار بايد بود تا هستي ... بايد بود ...
جدایی گفتی دلت یک لحظه هن از من جدا نیست فکر جدایی لحظه ای در بین ما نیست گفتی که باید خنده ها را سر بگیریم باشیم ان جایی که جای گریه ها نیست گفتی که در قلبت مرا هم دوست داری دیدم که در قلبت برایم هیچ جا نیست گفتی دلم هم باورش شد راست گفتی اری برای من جدایی اشنا نیست گفتی دعایم میکنی هر لحظه از دل اما برای من خدایت هم خدا نیست
یک اگر با یک برابر بود معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی اخر کلاسیها لواشک بین هم تقسیم میکردند و ان یکی در گوشه ی دیگر جوانان را ورق می زدبا خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بودتساوی را چنین بنوشت ۱=۱ یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید بپاخیزد به ارامی سخن سر داد اگر هر فرد انسان واحد یک بود ایا یگ با یک برابر بود معلم خشمگین فریاد زد :اری برابر بوذ و او با پوز خندی گفت: اگر هر فرد انسان واحد یک بود پس چه کس دیوار چینیها را بنا میکرد ان که صورتی قرص مه می داشت بالا بود ان سیه چرده که می نالید پائین بود اری معلم گفت بچه ها: در جزوه های خود بنویسید یک با یک برابر نیست ۱<۱ ۱>۱
بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم گذشت لحظه هاي با تو بودن قطره اشکي به ياد همه
ترا مي خواهم دانم كه هرگز به كام دل در اغوشت نگيرم توئي ان اسمان صاف روشن من اين كنج قفس مرغي اسيرم زپشت ميله هاي سرد تيره نگاه حسرتم حيران به رويت در اين فكرم كه دستي پيش ايد و من ناگه گشايم پر به سويت به چشم مرذ زندانبان بخندم كنارت زندگي از سربگيرم در اين فكرم من دانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست
اگر اي اسمان خواهم كه يك روز از اين زندان خواموش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم زمن بگذر كه من مرغي اسيرم من ان شمعم كه با سوز دل خوش فروزان ميكنم كاشانه اي دل اگر خواهم كه خاموشي گزينم پريشان ميكنم كاشانه اي دل
مرا ببخش برای عشق صادقانه ام . . . مرا ببخش برای حسّ بچه گانه ام . . . مرا ببخش برای نگاه عاشقانه ام . . . آری مشکل از من بود ، کودکی از من ، سادگی از من ، باشد ، همه ی تقصيرها با من . . . اما ... تو نگاهم کردی . . . در اوج سکوت ، تو صدايم کردی . . . در عمق عطش ، تو سيرابم کردی . . . بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردی ؟ بيمارم کردی . . . خرابم کردی . . . چه ابلهانه باختم !!! خودم را . . . عشقم را . . . و احساسم را . . . چه شد آن حس قشنگ ؟ چه شد آن مِهر لطيف ؟ چه شد آن شرم و حيا ؟ چه شد آن قول و قرار؟ به چه حقی در من ، تو نهادی مِهرت ؟ تو نگفتی بی تو . . . منِ بی دل، منِ عاشق ، منِ مست . . . دل به ديدار که خوش گردانم ؟ روی ز نگاه که گُل اندازم ؟ تو نگفتی بی تو . . . من ، آن غنچه ی پژمرده ز عشق . . . به اميد که پرپر بشوم ؟ من ، آن اختر تابنده ی شب . . . به هوای که چشمک بزنم ؟ تو نه گفتی و نه ماندی . . . تو فقط رفتی . . . بی درنگ ، بی تامل ، بی مِهر . . . آری تو فقط رفتی . . . بی من . . . ! باشد تو برو . . . آری تو برو . . . با او . . . و من اين بار نيز با يک حسّ غريب ، اين دعا پشت سرت می خوانم : ای عشق بی پايان من ، ای هستی من . . . کاش هميشه ، همه حال ، خندهات از ته دل باشد و گريه ات از شوق . . . من که نابود شدم . . . تو مهمی ، تو . . . تو و آن خنده ی شيرين فریبايت . . . آری تو بخند ، آری ، تو برو، با او ... او که ز من خنده گرفت و به لبهای تو نشاند... شده با او ، تو بخند . . .
MJ is the best
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم. پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت صدا کردم وتو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیباییهای ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسررت رها کردم.نمی دانم چرا رفتی/شاید خطا کردم و تو بی ان که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا/تا کی/برای چه/ولی رفتی و بعد از رفتنت دریا ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...... ..
بود های بی سایه شقایق های ابی تبض موزون بهت سکون تحرک صداقت ستاره مسلولی شبها تهی کاه قلبهای سرشار سرشار ظلمت اشکهای به جا مانده از چشمهای بینای دیروز گریه های بی صدای امروز سایه های مصلوب روزنهای دروغین همه جا/هیچ جا قریاد پر سکوت سکوت پر فریاد و او نشسته بود و او می دید و او می خندید به ابی شقایق ها و او می گریست به سکون تحرک ها و در میان خنده و گریه بود که در بی راهه ضلالت فنا شد |
About![]()
تقدیم Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 SpecificLinkDump
دوستانه |