|
وقتی تو نيستی دستانم به وسعت فاصله ها خالیست و به غریبی یک پرنده بر شاخه در اوج تنهایی ، شب همنشین من می آید و با وزش بی رحمانه اش شانه های امیدم را می لرزاند وقتی تو نیستی حصار دوری ها محکم تر می شود و این چنین من بی تو میمانم وقتی تو نیستی باغبان پیر خاطره هم دیگر شاخه ی تبسمی بی مهر به چهره ی غمگینم نمی فروشد همه گاه بی تو ماندن سخت آزارم میدهد و من با ظرفی کهنه یاد و خاطرات با تو بودن را آب می دهم باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود که من باید پس بدهم؟ آخر به من هم بگو طاقتم زرد شد ، پس چرا گیاه آمدنت نمی روید؟ دلم می خواهد بدانم خیال تلخ جاده های آفتابی دلم را بی رهگذر گذاشت و مرا در انتظار بهار و پاییز نشانده...
|
About![]()
تقدیم Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 SpecificLinkDump
دوستانه |