|
سهم من از خوشبختی مشتی رنگ است که به گونه ام مالیده اند . مشتی خیال درهم آشفته که بسان انگشت های نا مرئی بر سیم های نا محسوس سازی بی شکل زخمه می زنند دهان نیمه باز عروسک خیمه شب بازی میل دارد قطعه ی غریبی را با نی بنوازد من این شکلک خندان را خواهم کشت بیماری من دست ناخوانده ایست که تارهای روزانه را کنار می زند و به انگشت اشاره ژرفای نا امیدی را نشانه می رود تناقص ملموس دلشوره های پیوسته و بسیط بسان نت های ورم کرده در دل سازی که سالها به دیوار مانده است طبع آشفته ی من آفت زده است واین هرج و مرج فزاینده ازانگشتان نا تمامیست که در قلب خود دچار هذیان شده اند همین خرده کاغذ ها و دست نوشته های خط خورده شاید بهای رستگاری دنیا باشد تو فکر میکنی خورشید ابله است ؟! که این همه می گردد و از زمین ابله گون روی بر نمی گرداند؟! شاید هنوزکسی هست که هر روز از رویای شفاف یک سیب بالا می رود و شیشه های مه گرفته ی دنیا را پاک می کند شاید هنوز کسی هست که خواب هایش را برای هیچکس نگفته است
|
About![]()
تقدیم Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 SpecificLinkDump
دوستانه |