تبليغاتX
رویای فریاد

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


رویای فریاد

باور كنيد من زنده نيستم

این ماه ، عادتم شده در وا نمی کنم

از پشت شیشه ، برف تماشا نمی کنم


از ترس زرد بودنشان پشت پنجره

یک لحظه هم نگاه به گل ها نمی کنم


این روز ها از آینه ها طفره می روم

با حرف های راست مدارا نمی کنم


بیرون از این اتاق مکرر نرفته ام

پرواز از این قفس به تماشا نمی کنم


در کفشهایم شوق خطر ، خاک می خورد

پای سفر ندارم اگر پا نمی کنم


چندی ست نامه هام بدون نشانی اند

حتی خودم خودم را پیدا نمی کنم


این ماه ، باورم شده در خانه نیستم

گیرم که زنگ هم بزنی وا نمی کنم

 

                                

درد های من
 جامه نیستند
 تا ز تن درآورم
 " چامه و چکامه " نیستند
 تا به " رشته ی سخن " در آورم
 نعره نیستند
 تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
 درد مردم زمانه است...
 مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
 مردمی که نامهایشان
 جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
 درد می کند
 من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
 درد می کند
 انحنای روح من
 شانه های خسته ی غرور من
 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
 بازوان حس شاعرانه ام
 زخم خورده است
 دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
 دردهای آشنا
 دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
 در دلم نوشته است
 دست سرنوشت
 خون درد را
 با گلم سرشته است
 پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
 رنگ و بوی غنچه ی دل است
 پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
 دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
 درد گفته است
 درد هم شنفته است
 پس در این میانه من
 از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
 من چگونه خویش را صدا کنم ؟

"قیصر امین پور"

 

به که باید دل بست؟!

به که شاید دل بست؟!

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر ترا گرم پاسخ گوید

نیست یک تن که در این راه غم الوده ی عمر,

قدمی راه محبت پوید

خط پیشانی هر جام خط تنهایی ست

همه گلچین گل امروزند,

در نگاه من و تو حسرت بی فردایست...

به که باید دل بست؟!

به که شاید دل بست؟!

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد,

نقشه شیطنتی ست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد, حیله پنهانی ست...

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست,

هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست...

به که باید دل بست ؟!

به که شاید دل بست؟!

همه بر درد کسان می نگرند,

لیک دستی بزنند از پی در مان کسی...

از وفا نام مبر انکه وفا خواست کجاست؟!

ریشه عشق فسرد...

واژه دوست گریخت...

سخن ازعشق مگو, عشق کجا؟! دوست کجا؟!

دست گرمی که ز مهر بفشارد دستت را در همه شهر مجوی...

گل اگر در باغ به تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی...

لب گرمی که زعشق, بنشیند بر لبت به همه عمر مخواه

سخنی کز سر راز زده در جانت چنگ, به لبت نیز مگوی...

سکه زرد وسفید که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است,

بهر فریب من و تست,

سکه صد رنگ است

هر زمان دیدم این گنبد خضرای بلند

گفتم با دل خویش :"مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش"

اسمان با من و تو بیگانه ست

خویش در راه فریب,

دوست در راه نفاق,

اشنا بیگانه...

شاخه عشق شکست...

اهوی مهر گریخت...

تار پیوند گسست...

به که باید دل بست؟!

سلام دوستای گلم

راستش من در نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم میدونم که وبم خیلی خوب نیست اما  لطف میکنید اگر رای بدید که کار خیلی ساده ای هم هست به لینکه زیر میرید و آدرس وبلاگ منو در قسمتی که گفته شده وارد میکنید

ممنون

http://night-skin.com/topblog

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت0:49توسط مهتاب | |


چگونه به سویت بیایم؟

اي هميشه مهربانم! با این فاصله ای که بین من و توست چگونه بوسیدن آن چهره

درخشانت میسر است؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من ! با این فاصله ای که بین من و

توست چگونه میتوانم دستانت رادر دست گیرم  ؟؟

... آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگیت  می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم!

مهربانم! دلم به درد آمده از این فاصله، دلم به درد امده از این انتظار ودوري!

ای ستاره درخشان شبهايم!  با دیدن تو آرام می شوم، و  روزها نیز که دل آبی ات را میبینم

عاشق تر از همیشه می شوم!

...

انتظار میکشم تا...

تا  شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد

تا با بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و

دستان گرمت را

براي هميشه

در دست گیرم

 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها میبینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو ام آینه ی بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت0:43توسط مهتاب | |